فائزه دارابی

 

مادرم می گوید:

 

«دانه های سرخ

     نصیب خاک می شوند»

دیروز

چشمانت

رنگ خون گرفته بود

می ترسم...

 

پ.ن: به دلیل اختلال در سیستم بلاگفا و حذف مطالب اخیر،تا اطلاع ثانوی وبلاگ به روز نخواهد شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط •● فائزه دارابی ●•  | 

 

لشکر غم روبرو ، نامردها دور و برت

عشق ناخوانا شده از ردّ خون بر پیکرت

خیمه افتادست از پا و رمق در کوفه نیست

مشک زمزم می‌شود مانند دست دیگرت

نیزه‌ها مصرع به مصرع در گلویت می‌روند

قافیه هم آخر هر بیت می‌آید سرت ۱

شمس روی نیزه و نی روی لب‌هایت حسین

با چه رویی مولوی شاعر شود در محضرت

چارده قرن از تو گفتیم و نفهمیدیم که

غم چرا پهلو گرفته در نگاه مادرت

 

(۱) :  که نیزه شعر شود - قافیه : سر پدرت (علیرضا اطلاقی)

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط •● فائزه دارابی ●•  | 

 

آمدنم را نخ ببند

به انگشت تمام بادبادک‌ها

باور کن پرواز

چیز قشنگی نیست

 برای کبوتری که جلد توست...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط •● فائزه دارابی ●•  | 

 

گلوله‌ها را بسیج کردم

      عادی رفتار کنند

وقتی مهر سجاد‌ه‌ام

افتاد پای دست‌هات

و قطع‌نامه را

امضا کردند دکترها

حتا موشک‌ها طی‌الأرض کردند

              تا سنگرت

وقتی چشم‌هات

ترخیص شد از بیمارستان

و استخوانت

گیر کرد در گلوی زمین.

تانک‌ها ماکت مرگ‌اند

پوکه‌ی لبخند را

قاب می‌کنم گوشه‌ی عکست

دیوانه‌ام می‌کند این تشییع گمنام‌ها

جزیره‌ی مجنون است این خانه بدون تو...

کاش کسی بگوید :

« یکی از همین برادر ها

پسر توست...! »

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط •● فائزه دارابی ●•  | 

 

حالا که گنبدت

     چشم خورشید را می‌زند

هیچ بعید نیست

     زمین‌گیر شود آسمان.

دخیل می‌شوند دست‌هام به ضریح

شاید فردا

دنیا از این که هست

        وارونه‌تر شود :

قطار تهران-مشهد پنچر شود و

آهو بگوید :

« شرمنده آقا...

        ضامن کارمند می‌خواهند ! »

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط •● فائزه دارابی ●•  | 

مطالب قدیمی‌تر