غیبتات هر جمعه
صغری کبری چید برایمان
امّا چشم قم شور بود:
نیامدی !
تا کی عمامهها
دست به سینه شوند
و گلدستهها
قامت ببندند نماز میّت را ؟!
نگذار اشک
طفره برود از چشمهام
" إرجعی" آقا
پیش از آنکه
بترکد بغض چاه
در گلوی شهر...
پ.ن : دانش حقیقی در آن است که بدانی چیزی نمیدانی.(سقراط)
پ.ن۱ : داستان کوتاه بسیار زیبای همه رفتنی هستیم رو بخونید.
پ.ن۲ : برای عضویّت در انجمن ادبی دانشگاه پیام نور اینجا کلیک کنید.(ویژهی دانشجویان پیام نور)
پ.ن۳ : برای عضویّت در کار گروه ادبی کانون فرهنگی شهید مدرس اینجا کلیک کنید.(ویژهی خانمها)
[ شعرهای فائزه دارابی ]
+ خطخطی شده در به قلم •● فائزه دارابی ●•
اصلاً تعجّب نمیکنم وقتی مجری همایشی در کوهدشت خانم « دارایی »
مورد خطابم قرار میدهد ؛
وقتی که صبح همان روز در همایشی در پلدختر مرا با خانم « دارابیان »
اشتباه گرفتهاند!!
و امّا شعر...
« جنگی که تحمیلمان شد »
با قامتی که خلاصهاش کردهاند
با نفسهایی که حبس کردی
در کپسول اکسیژن
اشکهایت را
به وقتی که مادر خانه نیست
موکول میکنی.
بچههای تفحص
برای پیدا کردن چشمهات
دست به دامن مینها شدند
با اوّلین نارنجک
قلب مادر ریخت
و حک شد روی نوار
و تو
تا زانوی پای چپت
فرو رفتی
در جنگی که تحمیلمان شد
لا اقل بگو
چند درصد از نمازت
لابلای سیم خاردار جا مانده
نمیدانم؛ ولی تانک که شلیک کرد
پر از امواج دریا شدی
و دستت
چند متر آنطرفتر از خودت
به مین فکر کرد
از جلو نظام گرفت
شعری که هنوز
گوشهی پناهگاه کز کرده بود
وضعیّتت سپید شد
و در آخرین قطعه از شعرم
« مفقودالأثر » نام گرفتی...
(فائزه دارابی)
[ شعرهای فائزه دارابی ]
+ خطخطی شده در به قلم •● فائزه دارابی ●•
از نیامدنت
زیرِ پایِ پارک
علف سبز شدو حوض
دلش آب
برای بستنیهایم....حق با فوّاره بود :
تف سر بالاستساعتی که خواب کردهام...
(فائزه دارابی)
[ شعرهای فائزه دارابی ]
+ خطخطی شده در به قلم •● فائزه دارابی ●•




